تبلیغات
بدون عنوان... - نماز

بدون عنوان...

بخون و رد شو...

نماز

امروز ظهر که میخاستم نماز بخونم دیدم چادرم نیست

مامانم شسته بودش...

راسش چادری که من از اول باهاش نماز میخونم چادر عروسی مامانمه :)

خیلی نرمه و سبک...ی چادر سفید با گلای صورتی... :)

ینی عاشق این چادرم...

از موقعی که من نماز خوندم مامانم با ی چادر دیگه نماز میخونه...این چادر شده واسه من.. :)

حالا امروز...وقتی نمازای امروزمو با ی چادر دیگه خوندم و همشم دلتنگ!اون چادر بودم..

مامانم بهم گف..ایشالا باچادر عروسیه خودت بخونی... :)

این چادر  کهنه شده...ینی ب زودیا با چادر جدیدت  ادامه میدی...

واقعنی مونده بودم...

میخاستم بهش بگم من همین چادرو میخام...که دیدم نه وافعنی کهنه شده...

مامانم حس کرده...حسش قوی ـه

:)

+خدایا...میشه صب پانشم؟
میشه؟

++خدایا میشه ی کم نفهم ترم کنی؟ هان؟ میشه؟

+++خدایا...خودت فقط میدونی وقتی اون جملرو از hشنیدم چ حالی شدم...اگه ادامه پیدا کنه از کسه دیگه ای هم میشنوما..

++++خدایا...آشکارش کن...اگه حدسم درسته آشکارش کن...نذار من حرف بشنوم...خب؟باشه؟قبول؟

خدا...ی نفرو واسه اعتماد بهم معرفی کن..باشه؟ هرکدوم از بالاییارو قبول نمیکنی نکن.. ولی اینو قبول کن لطفا خاهشا

برچسب ها:وابستگی، وابسته،
[ 14 خرداد 95 ] [ 00:02 ] [ فاطمه ] [ cm() ]