تبلیغات
بدون عنوان... - دوباره شروع

بدون عنوان...

بخون و رد شو...

دوباره شروع

ینی چقد دلم تنگه واسه نوشتن تو وبلاگ..
بدون اینکه دغدغه ای داشته باشم که نکنه ی وخ کسی بخونه نکنه داداشم ببینه!
متنفرم ازین ترسا
متنفر
تازگیا کلا از همه متنفرم
ک چی بشه اخه
زندگی میکنیم ب کجا برسیم...ب همین راحتی...قلبمون وایسه بمیریم...اَه...
ازمرگ میترسم...بیشتر از مرگ اطرافیانم...اصن وحشت دارم...چرا ی هو اون آقاعه مرد؟
خیلی دوسش داشتم...مهربون...مومن...حیف...حیف ب اینهمه حرص واسه دنیا...ک چی بشه اخه...بازم اَه...
چن وقته دوباره برگشته بودم سراغ سالنامم...چقد دوسش دارم..وچقد درد تو خودش جاگذاشته...
بیچاره سالنامم...آخییی...سالنامه ی بیچاره... :||
باید قایمش کنم...تو هفتا سوراخ...کسی نباید ببینتش..اینروزا انقدی اتفاق اوفتاده ک درد داره دلم...میفهمی؟ درد...

+کی این کنکورتموم میشه اخه...بابا ب کی بگم پزشکی نخاستم...
چه غلطی کردم موندم من...باید میرفتم پارسال...پرستاری چشه مگه؟هوم؟

++فک کنم دارم عشقو تجربه میکنم! نمیدونم شایدم دوس داشتنو! ب هرحال فعلا نباید راجبش فک کنم باید زمان بگذره
زوده حالا واسه تصمیم گرفتن...مخصوصا واسه من ک احساس نقش کمتری تو تصمیمگیریام داره...ولی ایندفه... :||

+++دلمممم مشههد میخاااد...بابا من موخام برم مشهد...امروز خیلی دلم گرفت...وقتی داشتم شرایط خادمی تو حرمو میخوندم اشکام همینجوری ریخت...باید یکی از شرطام باشوهرم این باشه ک چن سال بریم مشهد...میخام خادم افتخاری بشم...ینی اگه این شرط متاهلی نبود خیلی خوب بود...

++++اصن مااا خانوما کلا بدبختیم...بدبخت بدبختا...واسه خادم شدنم باید شوهرمون بذاره...بازم اَه...
چقدی نوشتم... :/
راسی سلام...
برای ادب بود این سلام...بااینکه کسی نیخونه اینجارو...ینی دلمم نمیاد بخونه... :)




[ 11 خرداد 95 ] [ 18:24 ] [ فاطمه ] [ () ]